<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>حیران</title>
<link>http://atasheentezar.blogfa.com/</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Wed, 25 Jul 2007 15:43:16 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title></title>
<link>http://atasheentezar.blogfa.com/post-31.aspx</link>
<description>&amp;nbsp;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;متاسفانه ادامه مطالب وبلاگ برای من غیر مقدور و ناممکنه&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اما برای اینکه وبلاگ تعطیل نشه پسوردش رو پایین گذاشتم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;امیدوارم اگر روزی به وبلاگم سرزدم ببینم که وبلاگ هنوز زنده و پابرجاست&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دوستان عزیز خدانگهدار .................................................... به امید دیدار&lt;/P&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot; size=3&gt;
&lt;P class=MsoNormal style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt&quot;&gt;diakoo : پسورد&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;</description>
<pubDate>Wed, 25 Jul 2007 15:43:16 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=atasheentezar&amp;postid=31</comments>
<dc:creator>atasheentezar</dc:creator>
<guid>http://atasheentezar.blogfa.com/post-31.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>اسارت عشق</title>
<link>http://atasheentezar.blogfa.com/post-30.aspx</link>
<description>&amp;nbsp;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://i18.tinypic.com/4u41wzc.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 28 May 2007 18:57:44 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=atasheentezar&amp;postid=30</comments>
<dc:creator>atasheentezar</dc:creator>
<guid>http://atasheentezar.blogfa.com/post-30.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>مادر</title>
<link>http://atasheentezar.blogfa.com/post-29.aspx</link>
<description>&amp;nbsp;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;متن زير تقريبا سرگذشت اکثر کسانيست که قدر عزيزترين چيز زندگيشون را نميدونند و شايد سرگذشت تک تک ما :&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;وقتی که تو 1 ساله بودی، اون (مادر) بهت غذا میداد و تو رو می شست و به اصطلاح تر و خشک می کرد تو هم با گریه کردن و اذيت کردن در تمام شب از اون تشکر می کردی&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;وقتی که تو 2 ساله بودی، اون، بهت یاد داد تا چه جوری راه بری تو هم این طوری ازش تشکر می کردی که ، وقتی صدات می زد ، محل نميگذاشتي و فرار می کردی &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;وقتی که 3 ساله بودی، اون ، با عشق تمام غذایت را آماده می کرد تو هم با ریختن ظرف غذا ،کف اتاق ، ازش تشکر می کردی&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;وقتی 4 ساله بودی، اون برات مداد رنگی خرید تو هم، با رنگ کردن میز و ديوار ازش تشکر می کردی تا نشون بدي چقدر هنرمندي !&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;وقتی که 5 ساله بودی، اون لباس شیک به تنت کرد تا به تعطیلات بری تو هم، با انداختن خودت تو گِل، ازش تشکر کردی&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;وقتی که 6 ساله بودی، اون، تو رو تا مدرسه ات همراهی می کرد تو هم ، با فریاد زدنِ : من نمی خوام برم!، ازش تشکر کردی&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;وقتی که 7 ساله بودی، اون، برات وسائل بازی خرید تو هم، با پرت کردن توپ به پنجره همسایه کناری، ازش تشکر کردی&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;وقتی که 8 ساله بودی، اون، برات بستنی ميخرید تو هم، با چکوندن (بستنی) به تمام لباست، ازش تشکر ميکردی&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;وقتی که 9 ساله بودی، اون ، هزینه کلاس هاي اضافي تو رو پرداخت تو هم، بدون زحمت دادن به خودت برای یاد گیری ازش تشکر کردی و بجاش فقط فکر مسخره بازي بودي&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;وقتی که 10 ساله بودی، اون، تمام روز رو معطل تو بود و رانندگی کرد تا تو رو از تمرین فوتبال به کلاس تقويتي و از اونجا به جشن تولد دوستانت ببره تو هم ، با بیرون پریدن از ماشین، بدون اینکه پشت سرت رو هم نگاه کنی ازش تشکر کردی&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;وقتی که 11 ساله بودی اون تو و دوستت رو برای دیدن فیلم به سینما برد تو هم ازش خواستی که در یه ردیف دیگه بشینه و بگذاره که راحت باشين و اينجوري ازش تشکر کردی و زحمت کشيده !&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;وقتی که 12 ساله بودی، اون تو رو از تماشای بعضی برنامه های تلویزیون و ماهواره بر حذر داشت تو هم، صبر کردی تا از خونه بیرون بره و کار خودت را بکني و و اينجوري ازش تشکر کردی&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;وقتی که 13 ساله بودی، اون بهت پیشنهاد داد که موهاتو اصلاح کنی تو هم، ايجوري ازش تشکر کردی : تو سلیقه ای نداری ، من هر جور راحتم زندگي ميکنم ، قيافم مثل اين بچه بسيجي ها باشه خوبه !&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;وقتی که 14 ساله بودی، اون، هزینه اردو یک ماهه تابستانه تو رو پرداخت کرد تو هم،ازش تشکر کردی ، با فراموش کردن زدن يک تلفن يا نوشتن یک نامه ساده &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;وقتی که 15 ساله بودی، اون از سرِ کار برمی گشت و می خواست که تو رو در آغوش بگیره و ابراز محبت کنه&lt;BR&gt;تو هم با قفل کردن درب اتاقت! نمی ذاشتی که وارد اتاقت بشه و اينجوري ازش تشکر کردی که خستگيش کاملا در بره&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;وقتی که 16 ساله بودی، اون بهت یاد داد که چطوری ماشینش رو برونی و به تو رانندگی یاد داد تو هم هر وقت که می تونستی ماشین رو بر می داشتی و می رفتی و بعضي وقتها هم خوردش ميکردي&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;وقتی که 17 ساله بودی، وقتیکه اون منتظر یه تماس مهم بود تمام شب رو با تلفن صحبت کردی و، اینطوری ازش تشکر کردی&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;وقتی که 18 ساله بودی، اون ، در جشن فارغ التحصیلی دبیرستانت، از خوشحالی گریه می کرد تو هم ، بخاطر اين همه زحمتي که برات کشيده بود تا تموم شدن جشن، پیش مادرت نیومدی&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;وقتی که 19 ساله بودی، اون، شهریه دانشگاهت رو پرداخت، همچنین، تو رو تا دانشگاه رسوند و وسائلت رو هم حمل کرد تو هم با گفتن يه خداحافظِ خشک و خالی ، بیرون خوابگاه ازش جدا شدي ، به خاطر اینکه نمی خواستی بهت بگن بچه مامانی و اون هموم جا خشکش زد&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;وقتی که 20 ساله بودی، اون، ازت پرسید که، آیا شخص خاصی(به عنوان همسر) مد نظرت هست؟ تو هم ، ازش تشکر کردی با گفتنِ: به تو ربطی نداره من خودم واسه زندگيم بلدم تصميم بگيرم&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;وقتی که 21 ساله بودی، اون، بهت پیشنهاد يک خط مشی برای آینده ات داد تو هم، با گفتن این جمله ازش تشکر کردی : من نمی خوام مثل تو باشم ، فکراي تو قديمي است و دنيا عوض شده&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;وقتی که 22 ساله بودی، اون تو رو، در جشن فارغ التحصیلی دانشگاهت در آغوش گرفت تو هم ازش پرسیدی هزینه سفر به اروپا را برام تهیه ميکنی&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;وقتی که 23 ساله بودی، اون، برای اولین آپارتمانت ، بجاي کاد يه عالمه اثاثیه داد تو هم پیش دوستات بهش گفتي : اون اثاثیه ها چقدر زشت هستن&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;وقتی که 24 ساله بودی، اون دارایی های تو رو دید و در مورد اینکه ، در آینده می خوای با اون ها چی کار کنی، ازت سئوال کرد تو هم چون ديگه هيکلت بزرگتر از اون شده بود با دریدگی و صدایی (که ناشی از خشم بود) فریاد زدی : مــادررر ، لطفاً ، با من کل کل نکنيد اعصاب ندارم&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;وقتی که 25 ساله بودی، اون، کمکت کرد تا هزینه های عروسی رو پرداخت کنی، و در حالی که گریه می کرد بهت گفت که: دلم خیلی برات تنگ می شه تو هم بجاش یه جای دور رو برای زندگیت انتخاب کردی که مادرت مزاحم نباشه&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;وقتی که 30 ساله بودی، اون، از طریق شخص دیگه ای فهمید که تو بچه دار شدی و به تو زنگ زد تو هم با گفتن این جمله ،ازش تشکر کردی، &quot;همه چیز دیگه تغییر کرده&quot; و چون خانومت ميخواست بره پارک فوري قطع کردي&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;وقتی که 40 ساله بودی، اون، بهت زنگ زد تا سالگرد وفات پدرت رو یادآوری کنه تو هم با گفتن&quot;من الان خیلی گرفتارم&quot; ازش تشکرکردی و بهش تسليت گفتي&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;وقتی که 50 ساله بودی، اون، ديگه خيلي پير بود و مریض شد و به مراقبت و کمک تو احتیاج داشت تو هم با سخنرانی کردن در مورد اینکه والدین، سربار فرزندانشون می شن، ازش تشکر کردی&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;و سپس، یک روز بهت ميگن مادرت در تنهائي مرده و چند روز بعد جنازه بو گرفته اون را همسايه ها پيدا کردن و تو ............ و تو راحت ميشي ، اما تمام کارهایی که تو (در حق مادرت) انجام ندادی، مثل تندر بر قلبت فرود میاد چون ديگه کسي نيست که فقط بخاطر خودت نه بخاطر چيزهاي ديگه ، تو رو از صميم قلب دوست داشته باشه&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;اگه مادرت،هنوز زنده هست، فراموش نکن که بیشتر از همیشه بهش محبت کنی ... و، اگه زنده نیست، محبت های بی دریغش رو فراموش نکن و به راحتی از اونها نگذر و از خدا بخواه که اونها را بيامرزه&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;همیشه به یاد داشته باش که به مادرت محبت کنی و اونو دوست داشته باشی، چون در طول عمرت فقط یک مادر داری ولي هزاران دوست ، هزاران فرصت تفريح ، هزاران ساعت وقت براي کارهاي ديگه و .........&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;امروز وقتي مادرم را ديدم رويش را ميبوسم و بهش ميگم ماماني دوستت دارم و به دوستانم هم ميگم که من از ته قلبم مامانم را دوست دارم&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG style=&quot;BORDER-RIGHT: #ffffff 1px solid; BORDER-TOP: #ffffff 1px solid; BORDER-LEFT: #ffffff 1px solid; BORDER-BOTTOM: #ffffff 1px solid&quot; src=&quot;http://www.sonycard20.com/news/images/1174.jpg&quot; border=1&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/TD&gt;&lt;/TR&gt;
&lt;TABLE id=table13 height=30 width=400 border=0&gt;
&lt;TBODY&gt;
&lt;TR&gt;
&lt;TD height=&quot;100%&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/TD&gt;&lt;/TR&gt;&lt;/TBODY&gt;&lt;/TABLE&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 23 May 2007 16:33:33 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=atasheentezar&amp;postid=29</comments>
<dc:creator>atasheentezar</dc:creator>
<guid>http://atasheentezar.blogfa.com/post-29.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>معنای شادی چیه؟</title>
<link>http://atasheentezar.blogfa.com/post-28.aspx</link>
<description>&amp;nbsp; 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;BLOCKQUOTE dir=rtl style=&quot;MARGIN-LEFT: 0px&quot;&gt;
&lt;BLOCKQUOTE dir=rtl style=&quot;MARGIN-LEFT: 0px&quot;&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&amp;nbsp;امروز از شما میخوام که قضاوت کنین&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;&lt;/BLOCKQUOTE&gt;&lt;/BLOCKQUOTE&gt;
&lt;P&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; &amp;nbsp;&lt;STRONG&gt; وقتی مادری توی دنیا وجود داره که داره زجر میکشه&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG src=&quot;http://www.iraqirabita.org/upload/5896.jpg&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; و وقتی که گلهای عزیز و دوست داشتنی رو فقط تو اسارت میشه دید&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; &amp;nbsp; &lt;IMG src=&quot;http://www.ainata.net/images/22.jpg&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&lt;STRONG&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; به چی باید بخندیم؟&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;شادی چه معنایی پیدا میکنه؟&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 12 May 2007 19:34:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=atasheentezar&amp;postid=28</comments>
<dc:creator>atasheentezar</dc:creator>
<guid>http://atasheentezar.blogfa.com/post-28.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://atasheentezar.blogfa.com/post-27.aspx</link>
<description>&amp;nbsp;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 475px; HEIGHT: 484px&quot; height=464 src=&quot;http://images.google.com/url?q=http://i9.tinypic.com/2iramn4.jpg&amp;amp;usg=AFrqEzcODLKYKJK2vCkUh2fpVF4yBg2G3A&quot; width=540&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 09 May 2007 14:03:49 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=atasheentezar&amp;postid=27</comments>
<dc:creator>atasheentezar</dc:creator>
<guid>http://atasheentezar.blogfa.com/post-27.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>بگذار و برو</title>
<link>http://atasheentezar.blogfa.com/post-26.aspx</link>
<description>&amp;nbsp;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG src=&quot;http://www.geocities.com/maziar_love_2020/qz5c13.jpg&quot;&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 09 May 2007 14:01:40 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=atasheentezar&amp;postid=26</comments>
<dc:creator>atasheentezar</dc:creator>
<guid>http://atasheentezar.blogfa.com/post-26.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>کاش پیشم بودی</title>
<link>http://atasheentezar.blogfa.com/post-25.aspx</link>
<description>&amp;nbsp;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG src=&quot;http://www.fotothing.com/photos/e35/e35be96e8da2b95ebd5018f1588c1b2d.jpg&quot;&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 01 May 2007 22:18:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=atasheentezar&amp;postid=25</comments>
<dc:creator>atasheentezar</dc:creator>
<guid>http://atasheentezar.blogfa.com/post-25.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>عاشقانه میمیرم</title>
<link>http://atasheentezar.blogfa.com/post-24.aspx</link>
<description>&amp;nbsp;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG src=&quot;http://www.aysooda.com/images/sanazflo.JPG&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;سلام&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من دوباره آمدم با حسرتی که همیشه در چشمانم هست&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اما تحمل دوری دوستان برایم سخت است&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مرا تنها مگذارید&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 01 May 2007 22:15:22 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=atasheentezar&amp;postid=24</comments>
<dc:creator>atasheentezar</dc:creator>
<guid>http://atasheentezar.blogfa.com/post-24.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://atasheentezar.blogfa.com/post-23.aspx</link>
<description>&amp;nbsp;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 542px; HEIGHT: 453px&quot; height=454 src=&quot;http://free-photo.persiangig.com/Photo/Zaman.jpg&quot; width=584&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 24 Feb 2007 14:17:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=atasheentezar&amp;postid=23</comments>
<dc:creator>atasheentezar</dc:creator>
<guid>http://atasheentezar.blogfa.com/post-23.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>اسارت عشق</title>
<link>http://atasheentezar.blogfa.com/post-22.aspx</link>
<description>&amp;nbsp;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG height=542 src=&quot;http://i4.tinypic.com/21ovxol.jpg&quot; width=526&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 24 Feb 2007 14:14:29 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=atasheentezar&amp;postid=22</comments>
<dc:creator>atasheentezar</dc:creator>
<guid>http://atasheentezar.blogfa.com/post-22.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
